قصهی سمیه، شنیدنیست. مادری که سالها رنج کشید؛ رنجهایی که از جنس فقر، بیپناهی و خیانت زمانه بود. همهچیز از جایی شروع شد که زندگی، بیرحمانه پشت هم بست و سمیه از دلِ تاریکی اعتیاد سر درآورد. روزهایی آمد که بیخانمانی تا مغز استخوانش نفوذ کرده بود. نه سقفی برای خواب داشت، نه امیدی برای فردا. از همهجا رانده، از همهکس بریده… تا اینکه یک روز، دری باز شد به نام مهرآفرین. نه فقط کمک، نه فقط نان… دستی که آمد، با خود «باور» آورد؛ باور به اینکه میتوان دوباره ساخت، دوباره مادر بود، دوباره زن بود، دوباره انسان بود. مهرآفرین برای سمیه «تاج» نبود، تکیهگاهی بود برای ایستادن. و سمیه ایستاد. آرام، زخمخورده، اما با عزت. حالا او نه فقط خودش را، که فرزندانش را هم از ویرانه بیرون کشیده. او دیگر فقط یک مددجو نیست… او یک قصهی امید است.