همه جا غریب بود؛ حتی در خانه خودش…
پیرزن در همان بیمارستان فهمیده بود که کتان کس و کاری ندارد و روزی که از بیمارستان مرخص شود، آواره است. خودش گفته بود که در ایلام هیچ کس منتظرش نیست و تهران را هم اولین بار است که آمده و هیچ فامیلی ندارد. خوب! برای پیرزن چه بهتر از این! که از دختری تنها، طرد شده و غریب برای پسر کم شنوا و تقریبا لالش که حالا توان پاهایش را هم از دست داده، خواستگاری کند.
امین، پسر پیرزن کارگر بود و از بالای یک ساختمان سهطبقه به پایین پرت شده و زانوها و مچ پاهایش خرد شده بود. کارفرما او را در بیمارستان بستری کرده، بخشی از هزینهها را داده و رفته بود.
و اما کتان، پدر کتان چهار زن داشت و کتان از هر کدام از همسرهای پدرش صاحب چند خواهر و برادر بود. او اما خواهر و برادری نداشت. درس زیادی نخوانده بود و تقریبا بی سواد به حساب میآمد. پدر و مادر کتان که مردند، خواهرها و برادرهای ناتنیاش گفتند که نان خور اضافه نمیخواهند؛ یا باید با پیرمردی که مدنظر آنهاست ازدواج کند، یا از آن خانه برود.
کتان که بعد از مرگ مادرش کاملا بیدفاع شده بود، در دوراهی بدی قرار داشت که حادثهای مسیر زندگیاش را تغییر داد. با ماشینی تصادف کرد. تصادف به قدری سخت بود که او را از ایلام به بیمارستانی در تهران منتقل کردند. هیچکس همراه کتان نیامد. حتی در طول یک هفتهای که او در بیمارستان بستری بود هم، خواهرها و برادرهای ناتنیاش حاضر نشدند به او سر بزنند.
راننده هزینههای بیمارستان را تقبل کرد و بعد با کاغذی که در دست داشت به سراغ کتان آمد. به او گفت که دکترها گفتهاند حالش خوب است و بعد از امضای این برگه میتواند برود. کتان که سواد نداشت آن را امضا کرد. آن کاغذ رضایتنامه بود.
کتان بعد از ترخیص برای نجات از آوارگی با پسر پیرزن ازدواج کرد و غریبانه، بی آنکه برایش حلقهای بخرند یا حتی لباس و هدیهای به خانه امین رفت_ زیرزمینی تاریک و نمور در یکی از محلههای بد ورامین. پیرزن برگشت شهرستان و کتان شبانه روز از شوهرش مراقبت میکرد در حالی که بسیار فقیر بودند و پول نانشان را هم به سختی و با کار کردن کتان در خانههای مردم درمیآوردند.
پای امین چون نتوانسته بود فیزیوتراپی برود و داروهایش را مصرف کند، خوب نشد و امین برای همیشه عصا بدست گرفت و لنگید.هیچ کس به او کار نمیداد و این مساله او رو تندخو و عصبی کرده بود.
کتان را به دلایل واهی زیر مشت و لگد میگرفت. روزی که دریا به دنیا آمد، شرایط سختتر هم شد. امین از دریا متنفر بود. او همیشه آرزو داشت پسر داشته باشد تا بتواند کار کند و خرج خانه را بدهد. برای همین مدام کتان را به خاطر به دنیا آوردن دختر سرزنش میکرد و حاضر نبود حتی یک قوطی شیرخشک برایش بخرد.این نفرت هرچه دریا بزرگتر شد، بیشتر هم شد. مدام کتکش میزد و حتی به نیت آن که شاید بیمار شود و بمیرد، روی پشتبام و زیر باران زندانی اش میکرد.
بعد از آن که امین نتوانست کاری پیدا کند، شروع به گدایی کرد و بعد از آن که با زنی در خیابان درگیر شد، پلیس به سراغش آمد و برای آن که گرفتار نشود، بی خبر از تهران رفت و به جایی که کتان هیچوقت نفهمید کجاست گریخت.
زندگی برای کتان و دخترش روز به روز سختتر شد به طوری که گاهی آنها برای وعدههای غذایشان تنها نان خشک و کمی ماست داشتند. سوءتغذیه و بدن بیمار دریا هم یادگار همان روزهاست.
کتان کار کردن در خانههای مردم را از سر گرفته بود. اما هم در شهر کوچکی مثل ورامین،فرصت کاری زیادی نبود و همان فرصت های کم هم با شروع و ادامه جنگ از دست رفت. کتان که نتوانست اجاره خانه را بدهد، شروع به فروختن وسائل خانه کرد؛ که البته به دلیل کهنگی زیاد قیمتی هم نداشتند. او حتی قابلمهها و پتوها را هم فروخت و داد بابت اجاره خانه اما هنوز هم چند ماه اجاره بدهکار است و دیگر چیزی برای فروش ندارد.
کتان به خواهرها و برادرهایش هم زنگ زد اما آنها حاضر نشدند کمکش کنند .
کتان سالهاست برای داشتن یک زندگی معمولی میجنگد. امروز، بعد از همه آن رنجها، فقط میترسد آخرین سرپناه خودش و دخترش را هم از دست بدهد.
این ترس، فقط ترس کتان نیست؛ مادران دیگری هم هستند که این روزها با همین نگرانی زندگی میکنند.
بیایید نگذاریم هیچ مادری، بعد از آن همه رنج، بیخانمانی را هم تجربه کند .
مرورگر شما از ویدیو پشتیبانی نمیکند.