همه چیز را بردند؛ جز امید این مادر را
مهین سالهاست که با گرههای زندگی دست و پنجه نرم میکند. از همان روزی که پدرش او را برخلاف میلش به ازدواج مردی درآورد که قرار نبود برایش آرامش بیاورد، زندگی روی خوش چندانی به او نشان نداد.
شوهرش گرفتار اعتیاد بود؛ مردی که به جای تکیهگاه بودن، باری بر دوش خانواده شد. مهین اما به خاطر دخترهایش ماند. سکوت کرد، تحمل کرد و هر روز با این امید از خواب بیدار شد که دخترانش بزرگ شوند و او بتواند روزی از آن زندگی پررنج فاصله بگیرد.
اما سرنوشت، فرصت انتخاب را هم از او گرفت.
یک روز که مهین و دخترهایش از خانه یکی از آشنایان بازگشتند، با خانهای روبهرو شدند که دیگر شبیه خانه نبود. شوهرش رفته بود؛ اما تنها نرفته بود. هر چه در خانه ارزش فروش داشت با خود برده بود. یخچال، اجاق گاز، فرش و حتی وسایلی که سالها با سختی و قناعت تهیه شده بودند.
در آن خانه چیزی نمانده بود؛ جز چند زن که باید از همان فردا دوباره برای زندگی میجنگیدند.
مهین و دخترهایش اهل تسلیم شدن نیستند. آنها قالیبافهای ماهری هستند، اما چون دار قالی و ابزار کار ندارند، ناچارند برای دیگران کار کنند و بخش زیادی از دسترنجشان را واگذار کنند. مهین برای تأمین هزینههای زندگی دستفروشی هم میکند؛ لباسهای دست دوم میفروشد، ساعتها در گرما و سرما میایستد و تلاش میکند چراغ خانه خاموش نماند.
اما گرانی و تورم از توان آنها پیشی گرفته است. هرچه بیشتر کار میکنند، باز هم تهیه وسایل ضروری خانه برایشان دور از دسترس میماند.
امروز این مادر فداکار و دختران زحمتکش او برای خرید وسایل ضروری زندگی به ۷۰ میلیون تومان نیاز دارند؛ مبلغی که با درآمد اندکشان به این زودیها فراهم نخواهد شد.
آنها همه چیز را از دست دادهاند؛ جز امید.
امیدی که این روزها به قلبهای مهربان شما گره خورده است. شاید مهربانی شما بتواند گرهی را باز کند که سالهاست بر زندگی این خانواده افتاده است.